شهري بود يك جايي روي زمين، زير آسمان آبي و كنار يك رود پر آب.
شهر، آدمهاي جور وا جوري داشت. بعضي ها جور، بعضي ها ناجور؛ خلاصه اينكه آدمهاي زيادي در اين شهر كنار هم زندگي مي كردند.
در گوشه اي از شهر مردي زندگي مي كرد كه ثابت نام داشت. ثابت مال و مكنت فراواني داشت كه به او رسيده بود اما همیشه محتاج دیگران بود. ثابت از كودكي تنها بود و كسي را نداشت اما خداوند نعمتي خاص به ثابت داده بود.
ثابت از كودكي هر لباسي را كه مي پوشيد، يك اتفاق مي افتاد. يك اتفاق عجيب. جيب هاي لباس پر مي شد از فندق و الماس هايي هم اندازه فندق.
ثابت هر لباسي كه مي پوشيد و دست در جيبش مي كرد جيب سمت راست پر مي شد از الماس و جيب چپ پر از فندق مي گشت.
خيلي ها در شهر آرزو داشتند چون او باشند و پيش خود مي انديشيدند كه اگر آنچه ثابت داشت را داشتند، خيلي زود ثروتمندترين آدم شهر مي شدند. اما ثابت از همان كودكي زندگي ثابتي داشت و چيزي از مشكلات و بي كسي او كم نمي شد.
راز اين بيچارگي را فقط پيرمردي مسن مي دانست كه شاهد رشد كردن و باليدن ثابت بود.
پيرمرد به خاطر داشت كه ثابت در كودكي هنگامي كه اين هديه را از خداوند گرفت نمي توانست تشخيص دهد كه فندق چه ارزشي دارد و الماس چه كاربردي!
وقتي اولين فندق را در دهانش گذاشته بود و خورده بود مزه فندق به مذاقش خوش آمد بود اما الماس دندانش را شكسته بود! و او هميشه آن درد بزرگ را بخاطر داشت! از آنروز ها ثابت عادت داشت كه مشت گوهر جيب راستش را با يك مشت فندق عوض كند!
رندان و آدمهاي بد شهر هر روز خود را به ثابت مي رساندند و مشتي الماس را به مشتي فندق مي خريدند. ثابت هر روز شاد از اينكه از شر محتويات جيب راستش راحت شده با خوردن مشتي فندق اضافه تر به سوي خانه بر مي گشت.
آدمهاي خوب شهر مقداري غذا به ثابت كمك مي كردند، ثابت غذا را از دستان آنان مي گرفت و مي خورد اما وقتي كسي به ثابت مي گفت كه: مي تواند با آن گوهر ها زندگي خود را بسازد و نبايد گوهر ها با فندق عوض كند و آدمهاي بد اورا فريب مي دهند ثابت بر آشفته مي شد و فرياد زنان مي گريخت.
ثابت هر روز ثابت بود، بي گوش شنوا و همان رفتار كودكانه كه از نادانيش سرچشمه ميگرفت. ثابت هر روز همان ثابت بود؛ محتاج ديگران.
ثابت، تا هميشه ثابت ماند تا گوهرهاي جيب راستش را كه هديه خداوند بود به آساني از دست بدهد و ثابت تا هميشه فريب آدمهاي بد شهر را مي خورد و ثابت بود!