۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

فندق و الماس

شهري بود يك جايي روي زمين، زير آسمان آبي و كنار يك رود پر آب.
شهر، آدمهاي جور وا جوري داشت. بعضي ها جور، بعضي ها ناجور؛ خلاصه اينكه آدمهاي زيادي در اين شهر كنار هم زندگي مي كردند.
در گوشه اي از شهر مردي زندگي مي كرد كه ثابت نام داشت. ثابت مال و مكنت فراواني داشت كه به او رسيده بود اما همیشه محتاج دیگران بود. ثابت از كودكي تنها بود و كسي را نداشت اما خداوند نعمتي خاص به ثابت داده بود.
ثابت از كودكي هر لباسي را كه مي پوشيد، يك اتفاق مي افتاد. يك اتفاق عجيب. جيب هاي لباس پر مي شد از فندق و الماس هايي هم اندازه فندق.
ثابت هر لباسي كه مي پوشيد و دست در جيبش مي كرد جيب سمت راست پر مي شد از الماس و جيب چپ پر از فندق مي گشت.
خيلي ها در شهر آرزو داشتند چون او باشند و پيش خود مي انديشيدند كه اگر آنچه ثابت داشت را داشتند، خيلي زود ثروتمندترين آدم شهر مي شدند. اما ثابت از همان كودكي زندگي ثابتي داشت و چيزي از مشكلات و بي كسي او كم نمي شد.
راز اين بيچارگي را فقط پيرمردي مسن مي دانست كه شاهد رشد كردن و باليدن ثابت بود.
پيرمرد به خاطر داشت كه ثابت در كودكي هنگامي كه اين هديه را از خداوند گرفت نمي توانست تشخيص دهد كه فندق چه ارزشي دارد و الماس چه كاربردي!
وقتي اولين فندق را در دهانش گذاشته بود و خورده بود مزه فندق به مذاقش خوش آمد بود اما الماس دندانش را شكسته بود! و او هميشه آن درد بزرگ را بخاطر داشت! از آنروز ها ثابت عادت داشت كه مشت گوهر جيب راستش را با يك مشت فندق عوض كند!
رندان و آدمهاي بد شهر هر روز خود را به ثابت مي رساندند و مشتي الماس را به مشتي فندق مي خريدند. ثابت هر روز شاد از اينكه از شر محتويات جيب راستش راحت شده با خوردن مشتي فندق اضافه تر به سوي خانه بر مي گشت.
آدمهاي خوب شهر مقداري غذا به ثابت كمك مي كردند، ثابت غذا را از دستان آنان مي گرفت و مي خورد اما وقتي كسي به ثابت مي گفت كه: مي تواند با آن گوهر ها زندگي خود را بسازد و نبايد گوهر ها با فندق عوض كند و آدمهاي بد اورا فريب مي دهند ثابت بر آشفته مي شد و فرياد زنان مي گريخت.
ثابت هر روز ثابت بود، بي گوش شنوا و همان رفتار كودكانه كه از نادانيش سرچشمه ميگرفت. ثابت هر روز همان ثابت بود؛ محتاج ديگران.
ثابت، تا هميشه ثابت ماند تا گوهرهاي جيب راستش را كه هديه خداوند بود به آساني از دست بدهد و ثابت تا هميشه فريب آدمهاي بد شهر را مي خورد و ثابت بود!

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

آقاي بدبو



در يك شهر دور در جايي دور مردي زندگي مي كرد كه دوستان زيادي داشت. مرد پاكيزه و خوب بود.دوستان مرد آدمهاي خوبي بودند كه او را دوست داشتند. اما در يكي از شبهاي ابري اتفاق عجيبي براي مرد افتاد. مرد در رختخوابش به خواب رفته بود كه يك جانور موذي و كثيف نيشش زد.
صبح كه از خواب بيدار شد، دوست نداشت سر و صورتش را بشورد و اصلاح كند. مرد متوجه تغيير نشد. او بدون اينكه خود را بشويد از خانه بيرون رفت. دوستانش مثل هر روز مشغول تلاش و كار بودند. و با او مثل هر روز خوب رفتار مي كردند.
روزها پشت سر هم گذشت و مرد هر روز كثيف تر مي شد. دوري او از آب و اصلاح هر روز او را آلوده تر مي كرد؛ ولي مرد متوجه تغييرات خودش نبود. دوستانش كه آدمهي پاكيزه اي بودند كم كم از دور و برش پراكنده مي شدند. بوي بدِ مرد آزارشان مي داد. مرد هر روز تنهاتر مي شد و فكر مي كرد دوستانش تغيير كرده اند.
تعداد كم دوستاني كه باقي مانده بودند هر رزو از مرد مي خواستند اصلاح كند و خود را بشويد اما مرد با عصبانيت جوابشان را مي داد. او پيش خودش فكر مي كرد كه اگر آنها دوستش دارند بايد آنگونه كه هست اورا بپذيرند. او كه به بوي بد خودش عادت كرده بود؛ متوجه نمي شد كه او تغيير كرده و بوي بدش غير قابل تحمل است.
در شهر مرد آدمهايي بودند كه بوي بد مي دادند. آنها كار هاي كثيف ميكردند و براي همين بد بو بودند. كم كم مرد كه مثل آنها به بوي بد و كثيفي عادت كرده بود با آنها دوست شد. مرد فكر مي كرد دوستان خوبي پيدا كرده چون آنها از بوي بد مرد و اصلاح نكردنش شكايت نمي كردند.
مرد نمي دانست كه آدمهاي كثيف چون به بوي بد عادت كرده اند و كارشان كثيف است از پاكيزه گي گريزانند. آنها مرد را دوست نداشتند بلكه كثيفي مرد باعث دوستي شان بود.
دوستان قبلي مرد كه اورا اينگونه مي ديدند؛ غصه مي خوردند. آنها بارها و بارها از او مي خواستند كه كثيفي را و آدمهاي كثيف را از خود دور كنند اما او هرگز قبول نمي كرد. آنها هر روز براي دوستشان دعا مي كردند.
اوضاع همين طور ادامه داشت و مرد هر روز از پاكيزگي دور مي شد. هر روز دوستانش و حتي آدمهاي عادي از او دورتر مي شدند. مرد هر روز تنهاتر مي شد و هر روز مشكلاتش هم بيشتر مي شد. خدا هم فقط آدمهي تميز را دوست داشت و از آدمهاي كثيف بدش مي آمد.  روزها همين طور گذشت.
يك شب كه مرد خواب بود يك فرشته كوچك در اتاقش ظاهر شد. فرشته شبيه همه مادرها بود. با چشماني  معصوم و مهربان.
فرشته آرام جاي نيش جانور موذي را بوسيد.
صبح كه مرد بيدار شد حس كرد بوي بدي ميدهد؛ مرد دوست داشت هر چه زودتر خودش را بشويد. وقتي جلو آينه رفت از قيافه وحشتناكش جا خورد دوست داشت اصلاح كند.
مرد وقتي از خانه بيرون مي آمد، پاك و تميز بود. ديگر دوست نداشت پيش آدمهاي كثيف برود. دلش مي خواست زودتر دوستان تميزش را ببيند. همان ها كه او را بخاطر خودش دوست داشتند.
پس از آنروز مرد هر روز تميز و اصلاح شده بود، و مشكلي نداشت و شاد بود. خداوند فرشته را بخاطر دعاي دوستانش فرستاده بود و مرد از آن به بعد محبوب خداوند بود....
----------------------------------------------------------------------
پايان تلخ قصه:
مرد آنقدر بد بو شد و آنقدر بدي از كثيف ها ديد كه تصميم گرفت خود را بشويد و اصلاح كند. بوي بدش خودش را هم آزار مي داد.
به خانه رفت و اصلاح كرد و خودش را شست. براي ديدن دوستانش از خانه بيرون رفت؛ اما كسي نمانده بود. او هيچكدام از دوستانش را پيدا نكرد. مرد دلتنگ و پشيمان بود، اما ديگر دير شده بود