در يك شهر دور در جايي دور مردي زندگي مي كرد كه دوستان زيادي داشت. مرد پاكيزه و خوب بود.دوستان مرد آدمهاي خوبي بودند كه او را دوست داشتند. اما در يكي از شبهاي ابري اتفاق عجيبي براي مرد افتاد. مرد در رختخوابش به خواب رفته بود كه يك جانور موذي و كثيف نيشش زد.
صبح كه از خواب بيدار شد، دوست نداشت سر و صورتش را بشورد و اصلاح كند. مرد متوجه تغيير نشد. او بدون اينكه خود را بشويد از خانه بيرون رفت. دوستانش مثل هر روز مشغول تلاش و كار بودند. و با او مثل هر روز خوب رفتار مي كردند.
روزها پشت سر هم گذشت و مرد هر روز كثيف تر مي شد. دوري او از آب و اصلاح هر روز او را آلوده تر مي كرد؛ ولي مرد متوجه تغييرات خودش نبود. دوستانش كه آدمهي پاكيزه اي بودند كم كم از دور و برش پراكنده مي شدند. بوي بدِ مرد آزارشان مي داد. مرد هر روز تنهاتر مي شد و فكر مي كرد دوستانش تغيير كرده اند.
تعداد كم دوستاني كه باقي مانده بودند هر رزو از مرد مي خواستند اصلاح كند و خود را بشويد اما مرد با عصبانيت جوابشان را مي داد. او پيش خودش فكر مي كرد كه اگر آنها دوستش دارند بايد آنگونه كه هست اورا بپذيرند. او كه به بوي بد خودش عادت كرده بود؛ متوجه نمي شد كه او تغيير كرده و بوي بدش غير قابل تحمل است.
در شهر مرد آدمهايي بودند كه بوي بد مي دادند. آنها كار هاي كثيف ميكردند و براي همين بد بو بودند. كم كم مرد كه مثل آنها به بوي بد و كثيفي عادت كرده بود با آنها دوست شد. مرد فكر مي كرد دوستان خوبي پيدا كرده چون آنها از بوي بد مرد و اصلاح نكردنش شكايت نمي كردند.
مرد نمي دانست كه آدمهاي كثيف چون به بوي بد عادت كرده اند و كارشان كثيف است از پاكيزه گي گريزانند. آنها مرد را دوست نداشتند بلكه كثيفي مرد باعث دوستي شان بود.
دوستان قبلي مرد كه اورا اينگونه مي ديدند؛ غصه مي خوردند. آنها بارها و بارها از او مي خواستند كه كثيفي را و آدمهاي كثيف را از خود دور كنند اما او هرگز قبول نمي كرد. آنها هر روز براي دوستشان دعا مي كردند.
اوضاع همين طور ادامه داشت و مرد هر روز از پاكيزگي دور مي شد. هر روز دوستانش و حتي آدمهاي عادي از او دورتر مي شدند. مرد هر روز تنهاتر مي شد و هر روز مشكلاتش هم بيشتر مي شد. خدا هم فقط آدمهي تميز را دوست داشت و از آدمهاي كثيف بدش مي آمد. روزها همين طور گذشت.
يك شب كه مرد خواب بود يك فرشته كوچك در اتاقش ظاهر شد. فرشته شبيه همه مادرها بود. با چشماني معصوم و مهربان.
فرشته آرام جاي نيش جانور موذي را بوسيد.
صبح كه مرد بيدار شد حس كرد بوي بدي ميدهد؛ مرد دوست داشت هر چه زودتر خودش را بشويد. وقتي جلو آينه رفت از قيافه وحشتناكش جا خورد دوست داشت اصلاح كند.
مرد وقتي از خانه بيرون مي آمد، پاك و تميز بود. ديگر دوست نداشت پيش آدمهاي كثيف برود. دلش مي خواست زودتر دوستان تميزش را ببيند. همان ها كه او را بخاطر خودش دوست داشتند.
پس از آنروز مرد هر روز تميز و اصلاح شده بود، و مشكلي نداشت و شاد بود. خداوند فرشته را بخاطر دعاي دوستانش فرستاده بود و مرد از آن به بعد محبوب خداوند بود....
----------------------------------------------------------------------
پايان تلخ قصه:مرد آنقدر بد بو شد و آنقدر بدي از كثيف ها ديد كه تصميم گرفت خود را بشويد و اصلاح كند. بوي بدش خودش را هم آزار مي داد.
به خانه رفت و اصلاح كرد و خودش را شست. براي ديدن دوستانش از خانه بيرون رفت؛ اما كسي نمانده بود. او هيچكدام از دوستانش را پيدا نكرد. مرد دلتنگ و پشيمان بود، اما ديگر دير شده بود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر